تبليغاتX
شایگان (قلب باباومامان )









شایگان وروجک

برای پسرم

امروز سه شنبه 28 خرداد ماه 1387 شایگانم صبح که از خواب نازش بلند شد به یاد بازی حسابی که  دیشب  با بابایی داشت کلی میخندید تا علیرضا رو میدید کلی  میخندید صبحونه  خورد ,بازی کرد بعدش بوردمش حموم وانش, پر کردم خودش نشست توش واسه خودش حال کرد. آقا که از حموم تشریف آورن افتادن رو دور غر غر  نهار که خورد یه کم کمتر شد .

اما از خواب بعدازظهر بگم که امروز کلا بهم خورد و کلی منو خودتو بابایی رو اذیت کردی.منم عصبانی شدم به بابایی گفتم تو رو ببر بیرون  تا من عصبانی تر نشدم. راستی پسر گلم از امروز داری کم کم رو لگن میشینی تا عادت کنی گفتن یه سالی طول میکشه اما هر چه زودتر شروع کنی واسه خودت بهتره آخه شما از اون بچه هایی هستی که از کهنه خوشت نمیاد بعد از یکسالو نیم هنوز سر کهنه گرفتن جیغ و گریه و .... داریم            

غروب با هم رفتیم شهرک دور زدیم  با اینکه خیلی خلوت اما ... چیکار کنیم دیگه  آسمون همه جا یه رنگه.عوضش هوایه به این خوبی وصدای پرنده های جور واجور .اینا که هر جا پیدا نمیشه مگه نه مامانی .تازه توهم دوست داری اینجارو.چند روز پیش پشت کامپیوتر نشسته بودم که  تو هی به من چسبیدی وهی غر غر میکردی یه دفعه گفتم اʹو وʹ (به گیلکی :ای وای) یه دفعه  ی قند عسل مامانی هم گفت :ا́ و و́ .

بله اینطوری بود که تو اولین کلمه گیلکی رو یاد گرفتی

                        

چهار شنبه 29 خرداد

صبح که بلند شدی بردمت دستشویی تا رو لگن بشینی اما هی گریه میکردی منم بیخیال شدم آخه تا یه سال خیلی مونده..........

امروز صبح مثل تمام روزهای دیگه بازم شروع به غر زدن کردی ..من واقعا کم  آوردم.همین الان که دارم مینویسم شما لیوان آب ریختی رو سفره ..سفره رو هم داری مچاله میکنی البته خودت دراز کشیدی با بیخیالی تمام و قیافه  حق بجانب..بعضی وقتا احساس میکنم کله ام ورم کرده ..از بس که منو حرص میدی ..برات شعر میخونم ..فقط یه لحظه آروم میشی دوباره غر میزنی..تمام مشکلت هم شیر ..آخه من نمیدونم این شیر چیه آخه که تو هیچ وقت ازش سیر نمیشی  .دیگه کم کم باید از شیر بگیرمت..نه تو آرامش میگیری نه من....دارم میام جیغ نزززززززنننننننننننن                                              

امروز با مکعبها تونستی یه برج 7 طبقه بسازی قبلا 2 یا 3 طبقه میساختی .دیشب طوری اینکارو میکردی که اینگار اصلا کاری نداره.تازه منو بابایی که برات دست زدیم کلی عصبانی شدی آخه اینقدر ذوق کرده بودیم که نگو.طفلکی علیرضا داشت از ذوق می ترکید اینطوری

                       View Full Size Image

دیروز یه سری به نی نی سایت زدم .تازه متوجه شدم که درد مشترک دارم .همه مامانا از بیخوابی مینالیدن .از شیر دادن ..... آخه دوستای دور وبرم همه پز میدن که نه بچه من اصلا از این اخلاقها نداره ...کم کم داشتم فکر میکردم نکنه عسلکم مشکلی  داره اما حالا متوجه شدم احتمالا دوستام مشکل دارن  .....

گل پسر من عاشق بازی با وسائل آشپزیه.همین الان تابه رو گذاشته رو گاز تا غذاش بپزه .واسه خودش هم داره دست میزنه.ماکارونی شکلی بهت میدم می ریزی تو دیگ ,با ملاقه همش میزنی ,درشو میزاری ,تازه دم کنی هم میگی برام بزار رو در دیگ.این بازی هر روز قند عسل مامان

.  
                     Webfetti.com

راستی کلمه هایی که گل پسرم توی 17 ماهگی بلدن:   

بʹ بʹ   _ مʹمʹ(غذا) _ دʹدʹ _ آ او(آب) _ نه نه                                      

و کلمه های  به زبان فرانسه و آلمانی که چون من الفباشو بلد نیستم بعد که بزرگتر شدی خودت بنویس .البته منظورتو متوجه میشم اما از نوشتن ناتوانم.

 امروز 3شنبه  4 تیرماه   است .روز مادر . مامان خوبم روزت مبارکWebfetti.com

خوب بعذ از ظهر رفتیم خونه مامان بزرگ بابایی .خیلی خوشحال شدند .ولی طفلکی ها چشاشون اشک بود آخه امسال خشکسالی  است .زمین برنجکاری شون خشک شده  و ترک خورده

....

اما به آقا شایگان  که  حسابی خوش گذشت کلی تو حیاط دنبال مرغ ها کردی غش غش هم میخندیدی .از ذوق نمی دونستی چیکار بکنی هی واسه خودت میخندیدی  میدویدی .موقعه برگشتن تو ماشین خوابیدی تا خونه نزدیک 2 ساعتی شد اما عوضش وقتی اومدیم خونه ترسیدی زیادیمون کنه واسه همین از دماغمون در آوردی کلی جیغ جیغ های ...گریه های ..... تا ساعت 12 شب

 .

امروز مامان معصی از مکه زنگ زد ما هم الان میریم خونه شون تا کم کم  کارهامونو بکنیم تا شنبه که مامان معصی بیاد.

امروز سه شنبه است مامان معصی چند روزی میشه  که اومده با کلی سوغاتی .ما هم رفته بودیم لنگرود چند روزی   .کار خیلی زیاد بود اما خوش گذشت.خاله  فاطی از تهران اومده بودم آخه من خیلی وقته که ندیده بودمش .واسه من دو تا ماشین خوشگل خرید.

 

                            View Full Size Image  

 این گلها هم از طرف من به شما

خاله های مامان مریم هم اومده بودن .خاله مژگان یه دخمل کو چولو داشت  یک ماه ونیم از من کوچیک تر بود . اسمش هم ریحان بود.کلی با هم بازی کردیم .البته  من فقط میزدمش اونم می افتاد . و گریه میکرد تا یکی بیاد و سوامون کنه.الان هم که خواب  هستم مامانی داره از شیرین کاری هام مینویسه. دیروز شنیدم که خاله مهناز  و مامان معصی به مامان مریم جون جونم می گفتن که از شیر بگیرش تا  غذا بهتر بخوره .مامانی هم رفت داروخونه دوا بخره که بابا جون جونم گفت حالا یه ماه دیگه صبر کن .دست بابایی درد نکنه

 

                                                     View Full Size Image

 

                           

                         


glitter-graphics.com

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 توسط مامان مریم| لينک ثابت |



Designed By :HAMRAZ